![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های یک دختر سابقا فهیم که فهمید نفهم بودن بهتره |
|
سلام بعد ازاین همه نبودن با دست پر اومدم که بگم یه مجله باز کردیم شما هم میتونید بیاین ومطلب بدین ویا حداقل نظر
نوشته اي به رنگ سياه به حرمت اين ماه سياه خب بقیه شم خودتون بیاین ببینید http://www.40cheraghia.tk/ من منتظرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 19:50 توسط پدی |
|
|
ميگن نسل ما بي ستارست ميگن ما چيزي نداريم كه بهش بخوايم بگيم نوستالژي ميگن ما بي حوصله ايم وهمه چي رو mp3 مي خوايم ميگن بي سواديم وبدون مطالعه ميگن كتاب نمي خونيم خلاصه هر چي بخوان به ما ميگن ولي كي گفته حرفاشون درسته ؟فقط براساس قانون خودبزرگ بيني؟ اونا ازما بزرگترن وازاون بالا ما رو به شكل نقطه هاي ريزي مي بينن كه ميتونن خيلي راحت هرچي ميخوان بهمون بگن. كيه؟ كه بهشون بگه باباجان زمونه عوض شده مني كه الان خيلي راحت ميتونم بازدن چندتادكمه هر تحقيقي روكه مي خوام پيدا كنم ديگه نميام تو اون كتاباي كت وكلفت غرق بشم كه ببينم ايا ممكنه جوابم توش باشه!يانه! اصلا اينو بي خيال خب به من مي گيد بي ستاره! به بچه هاي كوچيكتر از من چي مي گيد نسل من پربود از ادامس خرسي وتك تك ورنگارنگ ولواشك اما نسل اينا چيه؟تا چشم باز مي كنن سرلاك وريلكس وفرست وصدتا كوفت وزهرمار ديگه كه حتي ادم نمي تونه اسمشونو ياد بگيره اينا 4 روز ديگه چي مي خوان بگن؟ بزرگتراي عزيز انقدر مارو نكوبيد ومحكوم به بي ستارگي نكنيد نسل من وامثال من هرچي باشه از شما جلوتره چون پره از ايميل وكتاب الكترونيكي واينترنت! نسل من نسل وبلاگ ودنياي مجازيه حالا اگه مي خواين خيلي دلسوزي كنيد به فكرنسلهاي بعدمن باشيد نذاريد اونا همينم كه ماداريم نداشته باشن به جاي اينكه پيش خودتون بشمريد كه مانسل چهارمي هستيم يه پنجمي اونا رو دريابيد كه واقعا هيچي ندارن به جز بازي هاي مسخره كامپيوتري!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:53 توسط پدی |
|
|
سلام بعد از مدت ها ننوشتن با يه متن طنز اجتماعي اومدم يه مطلب كه مذخرف ترين متني كه تا حالا خوندم وجالبه كه فقط براي خودم نوشته شده!! بسمه تعالي تذكرات مهم جهت ياداوري براي نماينده كلاس ها 1- نمايندگان هر كلاس از بين دانش اموزان كه از همه لحاظ بر دانش اموزان ديگر برتري دارند وباهماهنگي ونظرات دانش اموزان كلاس مربوطه توسط معاون مدرسه انتخاب مي شوند. .................................................................................................................................... 2-نماينده كلاس موظف است هرروز پوشه حضور وغياب را دريافت واسامي دانش اموزان را علامت بزند. .................................................................................................................................... 3-اگر دانش اموزي در مدرسه بود ولي در كلاس حاضر نشد حتما نماينده به دفتر اطلاع دهد. .................................................................................................................................... 4-اگر دانش اموزي غير از دانش اموز ان كلاس دركلاس درس بود نماينده حتما به دفتر مدرسه اطلاع دهد. .................................................................................................................................... 5-نماينده هرروز دانش اموزان كلاس را بررسي كند اگر مواردي غير از موارد انضباطي دركلاس ديده شد به دفتر مدرسه اطلاع دهد. به عنوان مثال عكس هاي مبتذل-ارايش-موبايل-بلندبودن ناخن و لاك زدن-لباس غيرمدرسه-سي دي هاي مختلف وغيره .................................................................................................................................... 6-اگر دانش اموزي نسبت به اموال مدرسه بي تفاوت باشد مثلا گچ بازي درساعت تفريح(من كشته اين حرفشونم گچ بازي با تخته وايت برد)-كثيف نمودن كلاس-ضربه به در وارد كردن(مثل در طويله)وغيره. حتما به دفتر اطلاع دهد. .................................................................................................................................... 7-دانش اموزي كه در كلاس درس معلم باعث بي نظمي مي شوند وشوخي هاي نابجا انجام مي دهند اسامي ان ها را به دفتر گزارش دهد. .................................................................................................................................... 8-دانش اموزاني كه دركلاس درس باعث ساز(من كه دانش اموزم هنوز نديدم تو كلاسي كه معلم هست اين حركت انجام شده باشه وكلا باعث ساز تركيب قشنگيه نه؟)دست وسروصداهاي نا بجا ومزاحمت براي كلاس ومدرسه مي شوند حتما به دفتر اطلاع دهد(فكر كنم معرفي شوند مناسب تر باشه تا اطلاع دهد!) دبيرستان(تيمارستان) ام سلمه
شايد خيليا با اين حرفا موافق باشن وبگن كه خوبه كه هرجا بر خودش يه قانوني داشته باشه ولي مهم نيت افراده وقتي نيت امضا گرفتن از نماينده ها وارسال به اداره برا گرفتن تشويقي باشه بازم بايد گفت قانون خوبه؟ كسي كه حتي بلد نيست حرفشو درست بزنه وقتي اينكارو مي كنه بايد چي گفت؟ معلومه ديگه عجب مدير خوب وفهميده وكارامدي دستش درد نكنه!!افرين! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 13:2 توسط پدی |
|
|
براي چلچراغ ونويسنده هاي خوبش چلچراغ اين هفته خيلي خوب بود خوب به معناي واقعي كلمه اين اولين شماره اي بود كه بعد از رفتن بزرگمهر شرف الدين با غرور سرمو بالا گرفتم وگفتم ببينين اين چلچراغه شروع كردم بهsms دادن به همه ي اونايي كه چلچراغ مي خونن واونايي كه گذاشتنش كنار ديگه تو صف تاكسي وقتي كسي پرسيد چي ميخوني؟قايمش نكردم زود گفتم چلچراغ بهترين مجله دنيا واينو خوب مي دونم كه نويسنده هاش اگه بخوان مي تونن كاري كنن كه چلچراغ هميشه بهترين مجله دنيا بمونه اميدوارم تو شماره اين هفته بازم از اين كارا كرده باشن . -وحالا براي كسايي كه چلچراغ نمي خونن بايد بگم كه چلچراغ شماره 318 رو از دست نديد اين شروع خوبيه براي چلچراغي شدن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:39 توسط پدی |
|
|
ببخشيد دير شد ولي حالا كه نوشتم خوشحال ميشم نظرتونو بدونم همون طور كه گفتم اين پست درباره ي فقره فقر اين روزا تموم وقتم صرف فكر كردن به واژه فقر شد اصلا فقرچيه؟توانايي مالي چيه؟اها يه دليل براي زار زدن نه يه دليل براي دزدي نه اينم نميشه !! يه دليل براي ازدواج تو سن پايين چه دليل قشنگي ازدواج تو سن پايين فقط وفقط بخاطر فقر ابلهانه ست خيلي سعي كردم اين دليلو قبول كنم ولي نميشه نميشه باور كرد اخه مگه يه دختر چقدر پول خرج مي كنه كه ازدواج ودادن يه جهيزيه 15 ميليوني خيلي به صرفه تره اقا جان اصلا تو فقير بدبخت اخه الان كه ديگه اين جور ازدواجا از مد رفته اونم ازدواج با پسري كه 10 سال از خودت بزرگتره به چي ميرسه؟تو اين دوراني كه ما حتي نمي تونيم برادرمون كه زيادم از خودمون بزرگتر نيست رو تحمل كنيم چطور مي تونيم كسي رو كه 10 سال از خودمون بزرگتره رو تحمل كنيم؟تازه عشق ودوست داشتن كه... يه مادر چطور ميتونه قبول كنه؟ مهسا خوشگل ونازم گناه داره. باور كن نمي تونم بيام عروسيت نمي تونم بيام واين جماعت سرخوش ومضحك رو تحمل كنم اخه ازهمه بدم مياد از مامان مهسا كه اينكارو كرد از خود مهسا كه قبول كرد با اون پسره ازدواج كنه ازمامان وخواهرم هم بدم مياد كه همه ش به فكر كادو ولباس مناسبن اخه اين عروسي نيست عزاست عزا براي من وهمه ي دختراي همسنم كه اين جوري فروخته ميشيم خدايا شكرت كه بهمون انقدر پول وفهم دادي كه هيچ وقت پدر ومادرم چنين كاري نكنن مهسا جان اميدوارم خوشبخت بشي زليخا مرد از حسرت كه يوسف گشت زنداني چراعاقل كند كاري كه باز ارد پشيماني؟! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 9:30 توسط پدی |
|
|
سلام من اومدم نمي دونم چندتا 2روز اومد ورفت ولي بلاخره اومدم سفرنامه رو نوشته بودم كه برادرم ويندوز كامپيوترو عوض كرد وسفرنامه به باد رفت بعدشم جريان اسباب كشي پيش اومد كه درگير اون بودم حال اينكه همه چي رو دوباره بنويسم ندارم پس فقط اين يه تيكه رو قبول كنيد
-تومسير برگشت به شاهرود كه رسيديم مامانم به برادرم زنگ زد كه كجا برات خونه بگيريم داشت حرف مي زد كه يكهو يه پژو504 زد بهمون براي اينكه دوباره مثل عيد صحنه رو از دست ندم برگشتم وپشت سرمو نگاه كردم ولي گويا همين يه ماشين بود كلي وايستاديم تا افسربياد صحنه روببينه وبعد بهمون گفت بريد فلان جا تا بيام كروكي بكشم بخاطر يه كروكي ساده 2 ساعت علاف بوديم(واقعا وقت مردم چقدر ارزشمنده) منم براي اينكه حرص اون پسره رو در بيارم با اون كفش تق تقيم جلوش رژه مي رفتم اي پسره اخم مي كرد حقش بود ماشينمون رو داغون كرد كلا بي خيال خونه شديم وتاختي برگشتيم خونه خودمون
واما اسباب كشي
طي يك برنامه بلند مدت 2ماهه ويك برنامه كوتاه مدت يك هفته اي اسباب كشي كرديم خيلي سخته ادم يك هفته تو wcباشه ولي تحمل كردم ومامانم فكر مي كرد كه رفتم يه گوشه دارم كمك مي كنم بابام چند تا كارگر اورده بود كه من وزينب (زن دايي م)از خجالت اب شديم ماها لباسا مون مثل كارگراي شريف افغاني بود ولي اونا انگار اومده بودن مهموني اين دفعه به اتاقم پناه بردم خلاصه توكار اسباب كشي به قدري حرفه اي شديم كه يه روزه انگار سالها اينجا زندگي كرديم وهمه چي سرجاي خودشه
پست بعديم در مورد فقره شماهم اگه در اين مورد نظري داريد بهم بگيد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:55 توسط پدی |
|
|
بچه ها اگه دوست دارید می تونید از وبلاگ من هم دیدن کنید
www.dokme.blogfa.com |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:4 توسط پدی |
|
|
سلام بچه ها
پدی چند روزی سرش شلوغه من (متینا) این چند روزی به جاش می ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:3 توسط پدی |
|
|
اول از همه باید بگم من اومدم وسفر خوبی بود ماه رمضان همتون مبارک امسال تصمیم گرفتم ادم
بشم چند سالی بود که این ماه دیگه برام رنگ وبویی نداشت ولی وقتی به 9سالگیم فکر
می کنم می بینم خیلی چیزا رو از دست دادم تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ونماز
بخونم تا یه سری چیزا رو دوباره بدست
بیارم البته بعد از این تصمیم ها تصمیم
بابام هم جالب بود چون بعد ماه رمضان گوشیم عوض میشه تازه روزه گرفتن یه خوبی دیگه هم داره اینکه
مجبور به انجام کاری نمی شی وتا هر وقت که
خواستی می تونی پشت کامپیوتر بشینی وکسی
بهت غرنزنه بازم دلیل می خواین بابا روزه
بگیرید دیگه وحالا تکه هایی از سفر پدی به سبزوار -وقتی داشتیم می رفتیم سفر بابام سی دی های شجریان ش
روداد بهم که براش بیارم تو ماشین که گوش کنه منم از شجریان بدم میاد انتظار
ندارید که سی دی هارو براش می بردم! خلاصه تو کل راه داشت غر می زد که معلوم
نیست حواس این بچه کجاست؟ بی خیال باز
مهستی وپریسا قابل تحمل ترن!! -توکل راه خوابیدم تا به قول مامانم کسری خوابم رو
جبران کنم برای ناهار خوردن میامی توقف کردیم وبعد از نهار اصلا خوابم نمیومد به
خواهرم گفتم با توجه به سنمون بریم زمین بازی تاب بخوریم دوتا پسربچه 8ساله
ازلرستان هم بودن داشتم اسم بابابزرگشم می فهمیدم که یکهو یکیشون به اون یکی یه
فحش بالای18 سال داد (ببینید بچه های ما چه پیشرفتی کردن که 10سال بزرگتر از
خودشون عمل می کنن خداکنه تو بقیه مسائل هم همین پیشرفت رو داشته باشیم)به پسره
گفتم می دونی معنی این فحش چقدر بده گفت نه گفتم خداروشکر که ندونسته این فحش
رودادی -به سبزوار که رسیدیم مامان بزرگم گفت که عروسی دعوتید گفتم اونا
ازکجا میدونن که ما اومدیم گفت همیشه براتون کارت میدن ودعوتتون می کنن ولی شما
نیستید باباومامانم با لبخند گفتن باشه میایم من گفتم اخه می دونید باخودم لباس
مناسب نیاوردم مامانم گفت من برات اوردم شما باشید دلتون نمی خواد جیغ بکشید -فرداش رفتیم دهاتمون دیدم روکارتا نوشته از ساعت
15تا ساعت15 واز تاریخ8/3تا9/3 خداروشکرعموم به دادم رسید ومجبور نشدم باهاشون برم عروسی -شبش داشتم با مهدیه جونم حرف می زدم وبهش می گفتم سفر
با کوچولوها اصلا خوش نمی گذره ولی بهم گفت اتفاقا خیلی خوش می گذره ودیدم واقعا خوش می گذره پسرعموم اومد پیشم
وشروع کرد به اعتراف کردن حیف که بهش قول
دادم به کسی چیزی نگم(تاقبل از این فکر می کردم پسرعموم مثل پویا نظری ولی الان
فهمیدم عمرا) -شنبه با زن عموم رفتم فرمانداری که با اینترنت وربرم سرعت اینترنتش
100بود باورم نمیشد اما صدای زن عموم
وپسرای مجرد اداره نمی ذاشت راحت باشم به
هرکدومشون یه شماره میداد وساعت خواستگاری رفتن روبهشون می گفت خب دیگه کار مفیدتوادارات یعنی این اداره ش ساعت 5/2 تموم
میشد ولی ساعت 1 بهم گفت بریم خونه عموت دم در اداره منتظره گفتم یه کم زود نیست
گفت نه تاحالا هم زیادی اینجا موندیم -شب خونه ی اون عموم داشتیم ترانه مادری می
دیدیم وهمه بهم دستمال وملحفه تعارف می
کردن یه دفعه پسرعموم به خاله ش گفت میگم خاله معصوم نکنه منو ومسعود داداش
باشیم کل خونه منفجر شد وعمووزن عموم طوری
به پسرعموم نگاه کردن که یعنی بازتو حرف زدی؟! اخرشب گفتم برم ببینم سرعت اینترنت
دانشگاه چقدره دیدم سرعت پایه ش 56 گفتم نه به درد می خوره(نیس سرعت اینترنت خودم
همیشه 44 با این سرعتای پایین عادت ندارم!!) زیاد طولانی شد تا دو روز
دیگه بقیه ش رو هم می ذارم (به قول معروف این داستان ادامه دارد...!!!!) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:30 توسط پدی |
|
|
سکانس اول: قسمت اول خب دیگه تسلیمم جای
همگی خالی عروسی خوبی نبود واما سلیم که بود!بهونه ی همیشگی خنده ی ما تو خونه ی
خودسلیم مراسم گرفتن فک کنم کل مهمونا از 100نفر بیشتر نمی شدن گلوی همه خشک شد
اما دریغ از یه لیوان آب بی خیال بازهم سلیم!تو کل مراسم وایستاده بود وبه این و
اون دستور می داد بقیه هم می گفتن باشه فقط یه لحظه خفه شو!درسته بیچاره خله ولی
دلیل نمیشه اینقدر تحقیر بشه بابام میگه بعد از ظهر خواهش کرد برم دنبالش زنشو
ببره آرایشگاه بابام داشت بر می گشت که شنید زن سلیم بهش میگه برو گمشو دیگه اینجا
چکار می کنی؟ نمی دونم زندگی ای که بافحش وتحقیر شروع میشه به کجا می رسه؟برگردیم
به مراسم حیاط خونه دوتیکه ست که بایه پله از هم جدا شدن( دوتیکه ی روبروی هم که
کاملا به همدیگه اشراف دارن)پیست رقص کاملا خالی بود ودریغ از یه دونه مگس خانم ها
به سلیم گفتن چون اقایون مارو می بینن نمی رقصیم سلیم هم که انگار ساعتها به این
موضوع فکر کرده متفکرانه گفت خب می خواین شما جاتون رو با اقایون عوض کنید تا اخر
مراسم وقتی چشمم به سلیم می افتاد نمی تونستم خودم رو کنترل کنم کلا مسخره بود ولی تا ساعت 2 تحمل کردم به عمرم
حنابندان به این گندی ندیدم خدا رو شکر که صبح خواب موندم ومنو باخودشون نبردن سکانس دوم چند روز پیش موقع عوض کردن
ساعت دیواری میخش افتاد مجبور شدیم رویه دیوار دیگه نصبش کنیم ولی من هنوز هروقت
میخوام ببینم ساعت چنده به اون دیوار نگاه می کنم چون بهش عادت کردم عادت کردم که
به اونه دیوار نگاه کنم دوروز پیش به طور خیلی اتفاقی شالهام گم شد (اصلا عادی نیست
توخونه ی ما چیزی گم بشه!)مجبور شدم مقنعه سر کنم همه می پرسیدن پدی چی شده؟چرا
مقنعه سر کردی؟چون عادت کردن به اینکه منو بارنگای روشن ببینن عادت کردن به اینکه
منو بدون مقنعه ببینن به این فکر کردم چرا وقتی یکی می میره همه براش گریه می کنن؟
عر می زنن نه دوستش نداشتن فقط به بودنش عادت کردن به اینکه همیشه ببیننش خب عادت
کردن به یه چیز دیگه زمان می بره نمی دونم وقتی من بمیرم کسی هست که بهم عادت کرده
باشه ؟کسی هست که برام گریه کنه؟ سکانس سوم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:26 توسط پدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|