تبليغاتX
40چله ی آبان
دست نوشته های یک دختر سابقا فهیم که فهمید نفهم بودن بهتره
 نمی دونم چی شد که تو این چند روزه این همه اتفاق پشت سرهم افتاد
یکشنبه
 که داشتم امتحان تعیین سطح فیزیک می دادم وسط جلسه یه دفعه دیدم پاسخنامه م نیست اعصابم داغون شد شروع کردم به گشتن کیفم وبعد نشستم رو زمین روهم گشتم اما پیدا نشد به مراقب گفتم که پاسخنامه م نیست 5دقیقه زل زد بهم وبچه ها شروع کردن به تقلب کردن یه دفعه  دیدم که پاسخنامه م زیر دستمه بهش گفتم ا ایناهاشش شروع کرد به قهقهه زدن وکل کلاس منفجر شد من که به روی مبارک نیاوردم ولی بقل دستیم گفت خیلی بچه با حالی هستی خوب مخشو کار گرفتی حالا من هرچی بگم قصدی نداشتم وواقعا گم شده بود کی باور می کرد؟؟گفتم بی خیال وشروع کردم به امتحان دادن سوال هاش واقعا سخت بود به خودم گفتم حالا که پاسخنامه داری بشین جواب بده اما جواب؟؟من؟؟
دوشنبه
با دوستم رفتیم بیرون اونم قرار داشت واماکن گرفتش من حالم بد شدوسرگیجه گرفتم حالا اونو نمی دونم وحشتناکه اما وقتی حرفایی رو که مامور بهش گفت شنیدم حالم بدتر شد من نمی دونم دوستم به هر دلیلی این حرکت رو انجام داد درست یا غلط  جالبه برای اولین بارولی مامور محترم حرفایی رو بهش گفت که اشکش در اومد
-تو ازون دخترایی هستی که هر پسری ببینن دنبالشون را میفتن
-من فک کردم شما دوتا این بالا لختید
-تو یه احمق بی شعور فاسدی
کلی حرف دیگه که اصلا نمی تونم اینجا بیان کنم ولی واقعا حالم از دختر بودنم بهم خورد دلم برای همه ی دخترا سوخت میگفت ماموره به پسره گفت شما بفرمایید من این خانومو می برم شما پسری اخه به چه جرمی ؟؟؟فقط به جرم دختر بودن؟؟؟متاسفم

سه شنبه
خیلی ریلکس رفتم کلاس فیزیک وروی پاسخنامه م با رنگ قرمز نوشته شده بود 28 درصد مات موندم معلم گفت نکات تستیش خیلی زیاد بود وبالاترین درصد 45 درصده اینم شده وضع زندگی ما
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 10:14  توسط پدی | 
سوغاتی ترین   بابام( که فقط برای خودش خرید کرد)
اخر سرعت ترین     شوهر عمه م (که سرعتش30-70)
وسواس ترین      عمه م (کافیه یه قاشق رو زمین بیفته تا 6بار اونو اب نکشه ومایع ظرفشویی رو تموم نکنه ول کن قضیه نیست)
عشق بابام ترین   ( دختر عموم پریسا   که در جواب سوال بابات رو بیشتر دوست داری یا مامانت میگه عموم من موندم این بشر چه جوری از بابام اینقدر خوشش اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟)
ضایع ترین   پسر عموم( که اگه دسته ی پلی استیشن برادرم کج میشد یا کامپیوتر هنگ می کرد فوری بدبخت پس گردنی می خورد)
گوش خراش ترین   صدای زن عموم( که علاقه ی زیادی به غر زدن داره)
کاشف ترین     داییم (که بنیامین رو کشف کرد )     
جوگیرترین  خواهرم(که روز اول عمه م رو از واحدش انداخت بیرون )
خرس قطبی ترین  خودم(که رکوردخوابم رو بهبود بخشیدم وشد 16ساعت در روز)
کادوترین  با تشکر از اونایی که خونه رو تبدیل به کارخانه قند کردند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:44  توسط پدی | 
به زودی در اینجا ترین های  فامیل رو معرفی می کنم وحوادث این چند وقته را شرح می دهم اگر مهمانها بساطشان را جمع کنند(چه قدر ادبی)
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 1:44  توسط پدی | 
دیروز خونه ی مادر بزرگم جمع شده بودیم همه بودن ودختر دایی م داشت با ذوق در مورد لباسی که برای مادرش خریده بود حرف میزد جمله های عجیبی به کار میبرد نمی گم من خوب حرف می زنم ولی سعی خودمو می کنم یه دفعه گفت رنگش شبیه نقره ای ماننده گفتم یعنی چی؟؟اون جمله ی مسخره رو تکرار کرد گفتم تو کلاس چندمی؟؟گفت دارم میرم اول راهنمایی گفتم حداقل درست حرف بزن که ابروی بچه هایی که میرن اول راهنمایی نره گفت خیلی هم خوب حرف می زنم به توچه؟؟گفتم یه خواهش  میشه برام الفبا رو روی یه کاغذ بنویسی  یه دفعه موند نتونست حرف بزنه تا اینجا میشه گفت مشکل سیستم اموزشی کشور ماست که چنین ادمایی رو پرورش میده یا مشکل پدر ومادرا که گذاشتن بچه شون هرکاری می خواد بکنه پدر ومادرایی که وقتی بچه معدلش 16میشه براش جشن می گیرن وبهش افرین میگن که تلاش خودشو کرد چه جوری؟؟؟با خاله بازی؟؟
از اینا که بگذریم می رسیم به نقطه ای که با شنیدن یه حرف سر درد گرفتم با حرف زندایی گرام که گفت میشه فردا بیای بریم فاطمه رو کلاس زبان ثبت نام کنیم گفتم زندایی جون میدونی فاطمه الفبا بلد نیست گفت اشکال نداره همه ی دوستاش دارن میرن بچه م گناه داره این دفعه من مات موندم
واقعا مردم ما دارن به کجا  می رسند؟؟؟؟؟چی به سر ما اومده؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:49  توسط پدی |