تبليغاتX
40چله ی آبان
دست نوشته های یک دختر سابقا فهیم که فهمید نفهم بودن بهتره

دیروز رفته بودیم خونه ی بابابزرگم اینا تا باهم بریم عروسی مهدی پسر دوست بابام که دیگه دوست بابام حساب میشه اخه خیلی باهم صمیمی ن ولی چه کنم؟؟که نمی تونم از مامان بزرگم بگذرم خیلی توپه نشسته بودیم تا بابابزرگ از سرباغ برگرده که مامان بزرگ نطق شو شروع کرد

-اره فلانی رودیروز بردن بیمارستان یه کاریش کردن یادم رفت اولش (گ)بود اسمش چی بود؟؟

-مامانم اسم 4 تا مرض روگفت

-نه اولش (گ) بود

-یه ده دقیقه ای که بحث کردن بابام پرید وسط گفت دیالیز

-مامان بزرگم گفت افرین گیالیز

-10 دقیقه براش توضیح دادیم که با(د) شروع میشه تا بابابزرگ اومد زود حرکت کردیم

توراه بابا بزرگ یه عطر مشهدی حال بهم زن گرفته بود دستش ویه سره بخودش میمالید گفتم حس نمی کنی ؟؟خیلی بوی خوبی داره!!!!!!! گفت اره میخوای برات بزنم گفتم نه گفت بیا دوست داری برات بزنم گفتم نه مرسی گفت اها خودشو میخوای بیا اینو بگیر من چند تا دیگه دارم داشتم دیوونه می شدم گفتم با این وضعی که شما عطر میزنی 100تا هم کمته خلاصه تا برسیم تالار سرتا پام بوی عطر مشهدی گرفته بود یه ذره ازگوچی خودم مصرف کردم بلکه اثر کنه

جلوی در تالار مامان مهدب بهم گفت سلام عزیز دل من (با خودم گفتم اینو دیگه کجای دلم بذارم)

از عروسی هم چی بگم عروسی ای که توش اهنگ رضایا وارمین-ساسی مانکن سعید اسایش پخش بشه چه انتظاری میشه داشت کنارم یه دختر غریبه نشست گفتم شما چه نسبتی با مهدی دارین؟گفت من واقا مهدی تو ایتالیا با هم دوستیم وتویه دانشگاهیم گفتم مهدی که داره دکترای شیمی میگیره شما هم شیمی می خونین؟؟گفت نه من دارم لیسانس باغبانی می گیرم وای چقدر خندیدم اینم یه چیز تومایه های ابیاری گیاهان دریاییه بعدش گفت اسم عطرت چیه؟فک کردم مسخره می کنه گفتم یعنی این عطر مشهدی رو تشخیص نمی دید گفت نه این یه چیز دیگه است گفتم گوچی گفت نه ومن کشف کردم ترکیب عطر مشهدس وگوچی چیز خوبی میشه تو بقیه عروسی هم داشتم از مهدی وزنش عکس می گرفتم حیف که نمی تونم اپلود کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 12:33  توسط پدی | 

وای از تنبلی ادم وقتی بین مطلب نوشتن خودش فاصله بندازه نمی تونه دیگه به شرایط نرمال برگرده می خواستم اتفاق های این هفته رو بنویسم ولی هرکاری کردم نتونستم از خیر دیدن بازی مادرم تو فیلم (خانه دوست کجاست؟)بگذرم نه اینکه مادرم توش بازی کنه نه یکی از بازیگرای این فیلم رفتارش با مامانم مو نمی زد فیلم طنزی نبود اما از اول تا اخرش من وخواهر وبرادرم دلمون رو گرفته بودیم ومی خندیدیم جاتون خالیییی به این تیکه از فیلم که هنوز یادمه دقت کنید

مامان دفتر محمد رضا نعمت زاده پیشم جامونده باید برم بدم بهش

چی؟

دفتر محمد رضا نعمت زاده پیشم جامونده باید برم بدم بهش

چی؟

 

دفتر محمد رضا نعمت زاده پیشم جامونده باید برم بدم بهش

(این بهترین شرایطه یعنی مامانم زیر3باررکورد نداره)

برو مشقاتو بنویس.

دفتر محمد رضا نعمت زاده پیشم جامونده باید برم بدم بهش

خب فردا میری مدرسه بده بهش

آقامون دعواش می کنه.

خب فردا میری مدرسه بده بهش

اخه دفترش رو اشتباهی برداشتم(اینجا پسره دفتر خودش و دوستش رو به مامانه نشون میده مامانه وسط رخت شستن یه نگا به دفترا می ندازه و میگه)

حواسش کجا بود؟؟؟؟

 من اشتباهی برداشتم برم بدم بهش

خونشون کجاست؟؟

پسره اسم یه روستا رو میگه

مادره میگه مگه از اونجا میان مدرسه شما؟؟چرا دروغ میگی؟؟(میگم مادرمه باور نمی کنید بعد دوساعت توضیح دادن همیشه این گیرهارو میده )

تو مشق بکن نیستی شب که اقات اومد بهش میگم حالا برو نون بگیر (اینجا مامانه یه سر داخل اتاق پسره بلند می شه مثل بچه آدم بره نون بگیره دو قدم نرفته بر می گرده دفترا رو بر می داره در میره)

با اجازه تون منم همیشه مثل این پسره رفتار می کنم وکلی می خندم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 18:26  توسط پدی | 
هانیه جون تو دیگه برام مردی دوست ندارم حتی به یاد بیارم که تو دوستم بودی می دونم الان همه دارن برای کنکور وهزار جور کوفت وزهرمار دیگه رقابت می کنن اما فکر نمی کردم تو این جوری باشی  خب کلاس برو به من چه؟؟فک کردی اگه  به من می گفتی زیست 3میری منم باهات میومدم توتمام این روزا بهت گفتم بیا زیست رو شروع کنیم  اما گفتی نیازی نیست واقعا نیازی نبود کسی که زیست3 میره چرا بیاد زیست 2 رو بخونه ؟؟اگه بخاطر اون 52جلد چلچراغم که دستته نبود باهات حرفم نمی زدم چون ارزش نداری وبقول سروش روحبخش گذر زمان بعضی ها رو عوض می کنه وبعضی هارو عوضی نمی دونم چرا تو عوضی شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سعی کردم نفهم باشم وهیچ چیز رو متوجه نشم نمی دونستم که باید چه تاوانی پس بدم از این به بعد دوباره می شم همون پدی
خب خودت یا خیلی های دیگه وقتی این مطلب رو بخونید می گید پدی یه ادم حسوده اما ای کاش که بتونید درکم کنید اره من یه ادم حسودم یه ادم حسود که از دروغ گفتن بدش میاد
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:1  توسط پدی | 

سلیم بلاخره زن گرفت  خیلی عذر میخوام دختره 18 سال ازش بزرگتره یعنی همسن مادرمن یعنی همسن مادر خودش این پسر میخواد چی صداش کنه؟؟بهتر نیست بگه مامان جون؟؟یه چیز دیگه هم اینه که بابام میگه به سلامتی جفتشون خل وچلن میگه تو محضر دختره شروع کرد به قران خوندن واخرش گفت فاتحمه صلوات(البته اگه درست نوشته باشم)وقتی سلیم با بابام تنها شد بهش گفت بهم یه قران ویه ظرف اب داده که همراهم باشه وبعد سه روز اب رو بریزم رو سرم بابا میگه اگه تا اون موقع فکر می کردم که بیچاره تو محضر اشتباهی چنین حرفی زده  بود دیگه مطمئن شدم اینم دیوانه ست با این شرایط کلا بی خیال رفتن به مراسم عقدکنان شدم ترجیح دادم بشینم خونه وکتاب کافه پیانو نوشته ی فرهاد جعفری رو بخونم اگه یه بار یه تصمیم درست تو عمرم گرفته باشم همین دیروز بود از اینکه یه نفر اینقدر راحت عقایدش رو بیان می کنه  تعجب کردم خیلی خیلی قشنگ بود ریزترین نکاتی رو که فکرش رو بکنی بیان کرده اصلا ابایی نداره که مارک ها رو بیان کنه به کسی فحش بده وکاملا خلاصه باید بگم اگه می خواین کتابی رو بخونین که بتونین باهاش زندگی کنید کافه پیانورو از دست ندید
+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 20:6  توسط پدی | 
دوشنبه
داشتم   میرفتم کلاس اما به معنی واقعی کلمه گیج شدم از اینکه یه ربع منتظر تاکسی موندم وتو شهر به این بزرگی یه تاکسی پیدا نمی شد هرچی بود از این بچه سوسول های مسخره که رو اعصابم بودن بعد یه رب که یه تاکسی اومد فوری سوار شدم یه دختره هم قبل من سوار شده بود 20تا انگشتر مسخره بدلی دستش بود یعنی توهر انگشتش  دوتا انگشتر بود من زوم کرده بودم رو انگشتاش وبا تعجب داشتم نگاش می کردم اومد کرایه حساب کنه گفت دو نفر پیش خودم گفتم علاوه براینکه ظاهرش تابلو پررو هم هست وکرایه مرد بقل دستی رو هم حساب می کنه ولی ماجرا وقتی جالب شد که به من گفت کرایه ت رو حساب کردم خندم گرفت گفتم من تورو می شناسم؟؟گفت نه حالا می شناسی گفتم خفه شو پولهاتم نگه دار برای خودت سرم درد گرفت تمام مدت کلاس داشتم به این فکر می کردم چطور فکر کرد من؟؟؟پسره ی پررو (منظورم معلم زبانمونه) که منتظر تیکه انداختنه بهم گفت برای چی میای کلاس زبان؟؟خندهم گرفت گفت برای خنده گفتم اره برای خنده در نتیجه خودش ضایع شد تا اخر کلاس تیریپ جدیت  به خودم  گرفتم اما مهسا زد پس کله م که از این قیافه ها عمرا به تو یکی نمیاد جمع کن بساطتو
شب رفتیم خونه ی دوست بابا م بااون بچه های عقب مونده ش که من موندم مرده چطور اسم این بچه عقب افتاده رو گذاشته سلیم می خواستن برای دومین بار براش زن بگیرن(زن اولش طلاق گرفت)بهم گفت دعا کن قسمت بشه گفتم حیفه ضایع نشه گفتم دختره چند سالشه؟؟گفت 35گفتم اتفاقا خیلی بهت میاد همسن مامانته دیگه حالا15سال اختلاف مگه چیه؟؟ایشالا قسمت میشه خنگه خیلی ذوق کرد
اخر شب که اومدیم خونه با دیدن پاندای کنگفو کار سرحال شدم خیلی قشنگ بود از دستش ندید می تونید حسابی به حرکات این موجود گیج بخندید

سه شنبه امتحان فیزیک رو برای اولین بار 80درصد زدم خودم هم باورم نمیشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 10:38  توسط پدی |