تبليغاتX
40چله ی آبان
دست نوشته های یک دختر سابقا فهیم که فهمید نفهم بودن بهتره
سلام من اومدم نمي دونم چندتا 2روز اومد ورفت ولي بلاخره اومدم سفرنامه رو نوشته بودم كه برادرم ويندوز كامپيوترو عوض كرد وسفرنامه به باد رفت بعدشم جريان اسباب كشي پيش اومد كه درگير اون بودم حال اينكه همه چي رو دوباره بنويسم ندارم پس فقط اين يه تيكه رو قبول كنيد -تومسير برگشت به شاهرود كه رسيديم مامانم به برادرم زنگ زد كه كجا برات خونه بگيريم داشت حرف مي زد كه يكهو يه پژو504 زد بهمون براي اينكه دوباره مثل عيد صحنه رو از دست ندم برگشتم وپشت سرمو نگاه كردم ولي گويا همين يه ماشين بود كلي وايستاديم تا افسربياد صحنه روببينه وبعد بهمون گفت بريد فلان جا تا بيام كروكي بكشم بخاطر يه كروكي ساده 2 ساعت علاف بوديم(واقعا وقت مردم چقدر ارزشمنده) منم براي اينكه حرص اون پسره رو در بيارم با اون كفش تق تقيم جلوش رژه مي رفتم اي پسره اخم مي كرد حقش بود ماشينمون رو داغون كرد كلا بي خيال خونه شديم وتاختي برگشتيم خونه خودمون واما اسباب كشي طي يك برنامه بلند مدت 2ماهه ويك برنامه كوتاه مدت يك هفته اي اسباب كشي كرديم خيلي سخته ادم يك هفته تو wcباشه ولي تحمل كردم ومامانم فكر مي كرد كه رفتم يه گوشه دارم كمك مي كنم بابام چند تا كارگر اورده بود كه من وزينب (زن دايي م)از خجالت اب شديم ماها لباسا مون مثل كارگراي شريف افغاني بود ولي اونا انگار اومده بودن مهموني اين دفعه به اتاقم پناه بردم خلاصه توكار اسباب كشي به قدري حرفه اي شديم كه يه روزه انگار سالها اينجا زندگي كرديم وهمه چي سرجاي خودشه پست بعديم در مورد فقره شماهم اگه در اين مورد نظري داريد بهم بگيد
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 20:55  توسط پدی | 
بچه ها اگه دوست دارید می تونید از وبلاگ من هم دیدن کنید

www.dokme.blogfa.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 21:4  توسط پدی | 
سلام بچه ها

پدی چند روزی سرش شلوغه

من (متینا) این چند روزی به جاش می ام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:3  توسط پدی | 

اول از همه باید بگم من اومدم وسفر خوبی بود ماه رمضان همتون مبارک امسال تصمیم گرفتم ادم بشم چند سالی بود که این ماه دیگه برام رنگ وبویی نداشت ولی وقتی به 9سالگیم فکر می کنم می بینم خیلی چیزا رو از دست دادم تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ونماز بخونم تا یه سری چیزا رو دوباره بدست بیارم البته بعد از این تصمیم ها تصمیم بابام هم جالب بود چون بعد ماه رمضان گوشیم عوض میشه تازه روزه گرفتن یه خوبی دیگه هم داره اینکه مجبور به انجام کاری نمی شی وتا هر وقت که خواستی می تونی پشت کامپیوتر بشینی وکسی بهت غرنزنه بازم دلیل می خواین بابا روزه بگیرید دیگه

وحالا تکه هایی از سفر پدی به سبزوار

-وقتی داشتیم می رفتیم سفر بابام سی دی های شجریان ش روداد بهم که براش بیارم تو ماشین که گوش کنه منم از شجریان بدم میاد انتظار ندارید که سی دی هارو براش می بردم! خلاصه تو کل راه داشت غر می زد که معلوم نیست حواس این بچه کجاست؟ بی خیال باز مهستی وپریسا قابل تحمل ترن!!

-توکل راه خوابیدم تا به قول مامانم کسری خوابم رو جبران کنم برای ناهار خوردن میامی توقف کردیم وبعد از نهار اصلا خوابم نمیومد به خواهرم گفتم با توجه به سنمون بریم زمین بازی تاب بخوریم دوتا پسربچه 8ساله ازلرستان هم بودن داشتم اسم بابابزرگشم می فهمیدم که یکهو یکیشون به اون یکی یه فحش بالای18 سال داد (ببینید بچه های ما چه پیشرفتی کردن که 10سال بزرگتر از خودشون عمل می کنن خداکنه تو بقیه مسائل هم همین پیشرفت رو داشته باشیم)به پسره گفتم می دونی معنی این فحش چقدر بده گفت نه گفتم خداروشکر که ندونسته این فحش رودادی

-به سبزوار که رسیدیم مامان بزرگم گفت که عروسی دعوتید گفتم اونا ازکجا میدونن که ما اومدیم گفت همیشه براتون کارت میدن ودعوتتون می کنن ولی شما نیستید باباومامانم با لبخند گفتن باشه میایم من گفتم اخه می دونید باخودم لباس مناسب نیاوردم مامانم گفت من برات اوردم شما باشید دلتون نمی خواد جیغ بکشید

-فرداش رفتیم دهاتمون دیدم روکارتا نوشته از ساعت 15تا ساعت15 واز تاریخ8/3تا9/3 خداروشکرعموم به دادم رسید ومجبور نشدم باهاشون برم عروسی

-شبش داشتم با مهدیه جونم حرف می زدم وبهش می گفتم سفر با کوچولوها اصلا خوش نمی گذره ولی بهم گفت اتفاقا خیلی خوش می گذره ودیدم واقعا خوش می گذره پسرعموم اومد پیشم وشروع کرد به اعتراف کردن حیف که بهش قول دادم به کسی چیزی نگم(تاقبل از این فکر می کردم پسرعموم مثل پویا نظری ولی الان فهمیدم عمرا)

-شنبه با زن عموم رفتم فرمانداری که با اینترنت وربرم سرعت اینترنتش 100بود باورم نمیشد اما صدای زن عموم وپسرای مجرد اداره نمی ذاشت راحت باشم به هرکدومشون یه شماره میداد وساعت خواستگاری رفتن روبهشون می گفت خب دیگه کار مفیدتوادارات یعنی این اداره ش ساعت 5/2 تموم میشد ولی ساعت 1 بهم گفت بریم خونه عموت دم در اداره منتظره گفتم یه کم زود نیست گفت نه تاحالا هم زیادی اینجا موندیم

-شب خونه ی اون عموم داشتیم ترانه مادری می دیدیم وهمه بهم دستمال وملحفه تعارف می کردن یه دفعه پسرعموم به خاله ش گفت میگم خاله معصوم نکنه منو ومسعود داداش باشیم کل خونه منفجر شد وعمووزن عموم طوری به پسرعموم نگاه کردن که یعنی بازتو حرف زدی؟! اخرشب گفتم برم ببینم سرعت اینترنت دانشگاه چقدره دیدم سرعت پایه ش 56 گفتم نه به درد می خوره(نیس سرعت اینترنت خودم همیشه 44 با این سرعتای پایین عادت ندارم!!)

 زیاد طولانی شد تا دو روز دیگه بقیه ش رو هم می ذارم (به قول معروف این داستان ادامه دارد...!!!!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:30  توسط پدی | 

 سکانس اول:  

قسمت اول خب دیگه تسلیمم جای همگی خالی عروسی خوبی نبود واما سلیم که بود!بهونه ی همیشگی خنده ی ما تو خونه ی خودسلیم مراسم گرفتن فک کنم کل مهمونا از 100نفر بیشتر نمی شدن گلوی همه خشک شد اما دریغ از یه لیوان آب بی خیال بازهم سلیم!تو کل مراسم وایستاده بود وبه این و اون دستور می داد بقیه هم می گفتن باشه فقط یه لحظه خفه شو!درسته بیچاره خله ولی دلیل نمیشه اینقدر تحقیر بشه بابام میگه بعد از ظهر خواهش کرد برم دنبالش زنشو ببره آرایشگاه بابام داشت بر می گشت که شنید زن سلیم بهش میگه برو گمشو دیگه اینجا چکار می کنی؟ نمی دونم زندگی ای که بافحش وتحقیر شروع میشه به کجا می رسه؟برگردیم به مراسم حیاط خونه دوتیکه ست که بایه پله از هم جدا شدن( دوتیکه ی روبروی هم که کاملا به همدیگه اشراف دارن)پیست رقص کاملا خالی بود ودریغ از یه دونه مگس خانم ها به سلیم گفتن چون اقایون مارو می بینن نمی رقصیم سلیم هم که انگار ساعتها به این موضوع فکر کرده متفکرانه گفت خب می خواین شما جاتون رو با اقایون عوض کنید تا اخر مراسم وقتی چشمم به سلیم می افتاد نمی تونستم خودم رو کنترل کنم کلا مسخره بود ولی تا ساعت 2 تحمل کردم به عمرم حنابندان به این گندی ندیدم خدا رو شکر که صبح خواب موندم ومنو باخودشون نبردن

سکانس دوم

 

چند روز پیش موقع عوض کردن ساعت دیواری میخش افتاد مجبور شدیم رویه دیوار دیگه نصبش کنیم ولی من هنوز هروقت میخوام ببینم ساعت چنده به اون دیوار نگاه می کنم چون بهش عادت کردم عادت کردم که به اونه دیوار نگاه کنم دوروز پیش به طور خیلی اتفاقی شالهام گم شد (اصلا عادی نیست توخونه ی ما چیزی گم بشه!)مجبور شدم مقنعه سر کنم همه می پرسیدن پدی چی شده؟چرا مقنعه سر کردی؟چون عادت کردن به اینکه منو بارنگای روشن ببینن عادت کردن به اینکه منو بدون مقنعه ببینن به این فکر کردم چرا وقتی یکی می میره همه براش گریه می کنن؟ عر می زنن نه دوستش نداشتن فقط به بودنش عادت کردن به اینکه همیشه ببیننش خب عادت کردن به یه چیز دیگه زمان می بره نمی دونم وقتی من بمیرم کسی هست که بهم عادت کرده باشه ؟کسی هست که برام گریه کنه؟

سکانس سوم

 

 5شنبه داریم می ریم سبزوار به مدت یه هفته با رانندگی بابای عزیزم که از قابلمه ی توحیاط گرفته تابا قطار تصادف کرده اخرین بارم که خیلی جالب بود با 5تا ماشین. ماشینمون کمپوتی شده بود برا خودش خلاصه خوش می گذره چون من ادمی نیستم که بهم بدبگذره این پست مثل یه پیغام گیر می مونه تا وقتیکه برگردم وجواب تک تکتون رو بدم بدرووووووووووووود
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط پدی |