![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های یک دختر سابقا فهیم که فهمید نفهم بودن بهتره |
|
اول از همه باید بگم من اومدم وسفر خوبی بود ماه رمضان همتون مبارک امسال تصمیم گرفتم ادم
بشم چند سالی بود که این ماه دیگه برام رنگ وبویی نداشت ولی وقتی به 9سالگیم فکر
می کنم می بینم خیلی چیزا رو از دست دادم تصمیم گرفتم که روزه بگیرم ونماز
بخونم تا یه سری چیزا رو دوباره بدست
بیارم البته بعد از این تصمیم ها تصمیم
بابام هم جالب بود چون بعد ماه رمضان گوشیم عوض میشه تازه روزه گرفتن یه خوبی دیگه هم داره اینکه
مجبور به انجام کاری نمی شی وتا هر وقت که
خواستی می تونی پشت کامپیوتر بشینی وکسی
بهت غرنزنه بازم دلیل می خواین بابا روزه
بگیرید دیگه وحالا تکه هایی از سفر پدی به سبزوار -وقتی داشتیم می رفتیم سفر بابام سی دی های شجریان ش
روداد بهم که براش بیارم تو ماشین که گوش کنه منم از شجریان بدم میاد انتظار
ندارید که سی دی هارو براش می بردم! خلاصه تو کل راه داشت غر می زد که معلوم
نیست حواس این بچه کجاست؟ بی خیال باز
مهستی وپریسا قابل تحمل ترن!! -توکل راه خوابیدم تا به قول مامانم کسری خوابم رو
جبران کنم برای ناهار خوردن میامی توقف کردیم وبعد از نهار اصلا خوابم نمیومد به
خواهرم گفتم با توجه به سنمون بریم زمین بازی تاب بخوریم دوتا پسربچه 8ساله
ازلرستان هم بودن داشتم اسم بابابزرگشم می فهمیدم که یکهو یکیشون به اون یکی یه
فحش بالای18 سال داد (ببینید بچه های ما چه پیشرفتی کردن که 10سال بزرگتر از
خودشون عمل می کنن خداکنه تو بقیه مسائل هم همین پیشرفت رو داشته باشیم)به پسره
گفتم می دونی معنی این فحش چقدر بده گفت نه گفتم خداروشکر که ندونسته این فحش
رودادی -به سبزوار که رسیدیم مامان بزرگم گفت که عروسی دعوتید گفتم اونا
ازکجا میدونن که ما اومدیم گفت همیشه براتون کارت میدن ودعوتتون می کنن ولی شما
نیستید باباومامانم با لبخند گفتن باشه میایم من گفتم اخه می دونید باخودم لباس
مناسب نیاوردم مامانم گفت من برات اوردم شما باشید دلتون نمی خواد جیغ بکشید -فرداش رفتیم دهاتمون دیدم روکارتا نوشته از ساعت
15تا ساعت15 واز تاریخ8/3تا9/3 خداروشکرعموم به دادم رسید ومجبور نشدم باهاشون برم عروسی -شبش داشتم با مهدیه جونم حرف می زدم وبهش می گفتم سفر
با کوچولوها اصلا خوش نمی گذره ولی بهم گفت اتفاقا خیلی خوش می گذره ودیدم واقعا خوش می گذره پسرعموم اومد پیشم
وشروع کرد به اعتراف کردن حیف که بهش قول
دادم به کسی چیزی نگم(تاقبل از این فکر می کردم پسرعموم مثل پویا نظری ولی الان
فهمیدم عمرا) -شنبه با زن عموم رفتم فرمانداری که با اینترنت وربرم سرعت اینترنتش
100بود باورم نمیشد اما صدای زن عموم
وپسرای مجرد اداره نمی ذاشت راحت باشم به
هرکدومشون یه شماره میداد وساعت خواستگاری رفتن روبهشون می گفت خب دیگه کار مفیدتوادارات یعنی این اداره ش ساعت 5/2 تموم
میشد ولی ساعت 1 بهم گفت بریم خونه عموت دم در اداره منتظره گفتم یه کم زود نیست
گفت نه تاحالا هم زیادی اینجا موندیم -شب خونه ی اون عموم داشتیم ترانه مادری می
دیدیم وهمه بهم دستمال وملحفه تعارف می
کردن یه دفعه پسرعموم به خاله ش گفت میگم خاله معصوم نکنه منو ومسعود داداش
باشیم کل خونه منفجر شد وعمووزن عموم طوری
به پسرعموم نگاه کردن که یعنی بازتو حرف زدی؟! اخرشب گفتم برم ببینم سرعت اینترنت
دانشگاه چقدره دیدم سرعت پایه ش 56 گفتم نه به درد می خوره(نیس سرعت اینترنت خودم
همیشه 44 با این سرعتای پایین عادت ندارم!!) زیاد طولانی شد تا دو روز
دیگه بقیه ش رو هم می ذارم (به قول معروف این داستان ادامه دارد...!!!!) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 18:30 توسط پدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 |
|
RSS
|